-  سرنوشت بشر نه در میان ستارگان ونه در روستا بلكه در شهر تعیین می شود. هانری لوفور

- شهر من وتو مدینه فاضله ای است                       كز دامن آن نقطه ضاد افتاده     حسن دلبری

-  بگذار چنان از خواب بر آیم كه كوچه های شهر حضور مرا دریابند             احمد شاملو 

- شهر ما كوه ندارد پر از كوه كن است        عاشقی نیست كه معشوقه كند لیلایی        حافظ ایمانی

- نام تو را تا دیوار بلند شهر خواهم برد      آن جا تو را بر خواب این خوش باوران آوار خواهم كرد   محمد علی بهمنی

- پشت دریا شهری است قایقی باید ساخت   سهراب سپری

- شهر پیدا بود:  رویش هندسی سیمان ،آهن ،  سنگ ، سقف بی كفتر صدها اتوبوس     سهراب سپهری

- این روزها در ازدحام آهن وسیمان وسنگ وقیر حضور چلچله ها رویای رنگ باخته ای است در ذهن سرد شهر    حسن نصر

-  تمام شهر پر از خالی صدایش شد    وكوچه كوچه عزادار چشم هایش شد       حسن نصر

- شهر ها برمردم تنگ نیستند بلكه خلق وخوی بد مردم آن است كه جای را بر آنها تنگ می كند       موریس مترلینگ

- شهری كه دارای مطبوعات خوب است به شهربانی و زندان نیازی ندارد.      عبد الرحمن فرامرزی

- تا جزیره مرا برهنه ببر شهر یك مشت آدمك دارد.        سعید قربانیان

شهر در ازدحام مور وملخ بوی گند زباله می آیدبند هفت اساس نامه شهر ناف در خون تپنده را بكشید    سعید قربانیان

 شهر دست لباس مشكی هاست صبح هر روز یك عزای جدید   قلمی از سیاه بردارید این سپید زننده را بكشید     سعید قربانیان

شهر در منجلابی از طاعون شهر در منجلابی از مرگ است   شهر را توی دفترت بنویس در دم انهدام آدمها. lمریم مهرآذر

شهر را توی دفترت بنویس شهر را با تمام آدمها     شهر وخمیازه های كشدارش در جواب سلام آدمها.   مریم مهرآذر

عمر چه شاهانه می گذرد به شهری كه ریا را پنهان نمی­كنند.    احمد شاملو  

شهر، هراسان از خواب آشفته خویش بر آمد و تكاپوی سیریناپذیر انباشتن را از سر گرفت.    احمد شاملو

مردم شهر به چینه چنان می نگرند كه به یك شعله به یك خواب لطیف      سهراب سپهری

شهر ماشطرنجی است ولی ما مهره نیستیم    احمد شاملو 

و در پیرامون خویش به هر سویی نظر كردم و در خط عبوس باروی زندان شهر نظر كردم.   احمد شاملو 

 شهر من شهر جانیان رها شهر زندانیان دربند است       شهردیوانگان بی زنجیر شهر دزدان آبرومند است   حسن دلبری

  شهر خالی زعشاق بود كز طرفی                   مردی از خویش برون آید وكاری بكند          حافظ

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش   باید برون كشید از این ورطه رخت خویش           حافظ       

شهر ما شهر عجیبی است خدایا مپسند    عاشق خانه به دوش تو شود صحرایی            حافظ ایمانی

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب             حضورم را زچشم شهر حاشا می كنم هر شب    محمد علی بهمنی

توقف‌ می‌كنی‌ / در كنار ویترین‌ها و نئون‌ها / و شهر / فقط‌ گامی‌ است‌ در لحظ‌ه‌ای‌ / كه‌ با چشمانت‌، پلك‌های‌ عصر را باز می‌كنی‌ / و یاس‌ها و گل‌های‌ مصنوعی‌ را /در كهكشانی‌ بی‌ستاره‌ می‌آرایی‌.