در شاهراهها

-در ازدحام سرعت وآهن-

که در کرانه هاش

دیگر گیاهی نمی روید

واعتبار بودن ونابودی

تنها تصادفی ست که از سر گذشته است

دیگر به عشق چه می اندیشی؟

مجنون برای خویش بیابان داشت

و می گذاشت

با جمله ی وحوش

        -راز دل خویش در میان

فرهاد

با ضربه های تیشه

اندوه عشق را

با کوه می سرود

امروز

در شهر ودر بیابان

طومار جاده هاست

-انبوهزار سرعت و آهن-

و نیست

با هیچکس توان شنیدن

شاعر

آن عاشق قدیمی

در زیر بار الم

پیر می شود

معشوق

در ازدحام شهر

در اجتماع این همه تبعیض

   دلگیر می شود

معشوق

پشت در سفارت

در یک صف طویل

درانتظار نوبت ویزا نشسته است

شاعر

در انتظار چاپ کتابش

در پشت باجه سانسور

تنها نشسته است

(حمید مصدق)