در شهر زشت ما،

اینجا که فکرکوته ودیواره ی بلند

افکنده سایه بر سر وبر سرنوشت ما!

من سالهای سال،

در حسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه ، یک درخت

یک باغ پر شکوفه ، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر وآهن دویده ام !

فکر می کنم از فریدون مشیری باشه