در آخرین جلسه دوره لیسانس در درس طرح شهرسازی 5 و وداع با طرح شهرسازی و جدا شدن بچه از هم یک متن راجع به شهرسازی ومسئولیت شهرساز نوشتم که برگرفته از ایران باستان و اشعار شاملو و وصیت نامه فرانتس فانون از کتاب بازگشت به خویش دکتر شریعتی نوشتم

به نام اورمزد پاک

از فراسوی تاریخ به عمق آن می نگریم از پیشداد می گذریم وگوش می سپاریم به داد  شهر سوخته آن شب که چون ققنوس درباران بیداد خواند وخودرا به آتش کشید تا ما هر سال نوروز متولد شویم چرا که پندار وگفتار وکردار نیک بر باروی بی کران شهرمان نقش بسته بود . پله های چغازنبیل پله هایی بود برای رسیدن به اوج و دریای پارس غرورمان بود درهر موج . تخت جمشید را با درفش کاوه ، تیر آرش عدل کوروش و قدرت داریوش ساختیم و به سه صد سال زیستن در آزادی وعدالت محکوم شدیم . سپر پولادین چوبین ها وهنر مانی ها امرداد این مرزوبوم بود شعر می خوردیم و ساز وآواز و نای ونوا نوازنده روانمان بود.

اما چه شد؟ ما که باروها را خراب کردیم چرا از خویشتن خویش بارویی پی افکندیم بر گرد افکارمان؟

شهرسوخته وتخت جمشید سوختند ولی چرا خاکسترشان را به باد دادیم؟

چه شد که پندار ،گفتار وکردار نیک را بر زمین نهادیم ویگانه صداقت همشهریان در ریاست؟

چه شد که چون مهره ای در شطرنج زار خیابان های شهر سرگردانیم وچون پیاده حق برگشتن نداریم؟

چه شد که کوروش در وطن بی آریوبرزن می شود ومزدشت غریب می میرد؟

چه شد که در تمام شهر چراغی نیست ؟ در تمام شهر نیست یک فریاد؟

برویم رفقا بهتر است که از هم اکنون تصمیم بگیریم که از این ساحل دور شویم ، برماست که دیواره این شب دیرپا وتیره دلی را که در آن غرقه بودیم بشکافیم خورشیدی که فردا در برابر ما طلوع می کند باید ما را استوار ،گستاخ واندیشمند بیابد . بهشت ما جنگل شوکران هاست وشهادت ما را پایانی نیست.

باید برویم با نفرتی از هرآنچه که بازمان دارد و هرآنچه که محصورمان کند وآنچنان طرحی دراندازیم که احساس نکنیم که هر دینار نه مزد شرافتمندانه ی کار که به رشوت لقمه ای ستگلوگیر از رنجی که می بریم واز درد که می کشیم.

این بار بر دوش ماست به پرواز شک نکن هرچند که شانه هایت از وبال بال خمیده باشد چرا که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست و از عشق روینه تنیم.