شب خامش است وخفته درانبان تنگ وی

شهرپلید کودن دون،شهرروسپی،

ناشسته دست ورو،

برف غباربرهمه نقش ونگاراو.

بریاد ویادگاروی،آن اسب،باسوارمهیبش

برآشکاروپنهانهاش.

بربام وبردرختش،وآن راه ورهسپارغریبش

شب خامش است ومردم شهرغبارپوش

پیموده راه تا قلل دوردست خواب.

درآرزوی سایه تری وقطره ای،

رویای دیرباورشان را

آکنده است همت ابری، چنانکه شهر

چون کشتئی شدست،شناوربه روی آب.

شب خامش است واینک،خاموشتر زشهر.

دور آنچنان که گویی در گوشش اختران

گویند راز شهر.

نزدیک آنچنانک

گلدسته ها رطوبت او را احساس می کنند.

ای جاودانگی!

ای دشتهای خلوت وخاموش!

باران من نثارشما باد.